^_^ زیر 15 سال ممنوع ^_^ |
بعلت خندهای زیاد بیش از 1684جون زیر 15ساله ازدنیارفتن وعمرشان رابه شما بخشیدن تا شما برین هالشوببرین
|
|
درباره وبلاگ
![]() اگر عکس جک اس ام اس باحال دوست دارید در این وبلاگ اشتراک نماید تاما جدید ترینهارا برایتان بفرستیم ...جوک , عکس رنگارنگ , تصاوير خنده دار , اس ام اس باحال , کاریکاتور , طنز , عکسهای متحرک , sms ، گیم آنلاین
دوستانی که میخان توی این وبلاگ نویسنده بشن کا فیه خبر بدن؟ فقت مطالب خنده دار هرهفته مطالب جدید برای شما مینوی سیم باز هم به دیدن ما بیاید باتشکر!.. joker.ir1985@gmail.com منوی اصلی
نویسندگان
مطالب این وبلاگ
آرشیو موضوعی
جستجو
سایتهای دوستان من
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
سیندریلا ایرانی
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه ........... اگه دوست دارید بفهمید سر سیندریلا داستان ما چه میاد ادامه مطلب را بخونید. اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب مطالب بامزه
طنز شيشه مشروب
بطوريكه ماشين هردوشون بشدت آسيب ميبينه .ولي هردوشون بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برند. وقتي كه هر دو از ماشينشون كه حالا تبديل به آهن قراضه شده بيرون ميان اون خانم بر ميگرده ميگه : آه چه جالب شما مرد هستيد... ببينيد چه بروز ماشينامون اومده !همه چيز داغان شده ولي ما سالم هستيم .اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشه كه اينطوري با هم ملاقات كنيم و زندگي مشتركي را با صلح و صفا آغاز كنيم ! مرد با هيجان پاسخ ميگه: اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان یک ساعت ویژه
داستان یک ساعت ویژه
مردی دیر وقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.! یک
: سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟ - بله حتما. چه سئوالی؟ : بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد : اینها به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سئوالی میکنی ؟ : فقط میخواهم بدانم! اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان بامزه تلفنی
داستان بامزه تلفنی
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟ - سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش! - نمیشه! - چرا؟ اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب میدانستید برای ایرانیها جوک هم ساختهاند؟
میدانستید
برای ایرانیها جوک هم ساختهاند؟
میدانستید
برای ایرانیها جوک هم ساختهاند؟ أ—أ—أ— در شهری در آمریکا، آرایشگری
زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد
اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان چتینگ
داستان چتینگ یكی از بزرگان حکایت کند / اگر یک نفر نیمه شب چت کند / و با فرد بیگانه صحبت کند / و کم کم به چت کردن اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان جالب
داستان جالب زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان طنز سیندرلا
داستان طنز سیندرلا(حتمن بخانید) يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان جالب
داستان جالب ژله ی سلطنتی خانم تایلور گفت:آلبرت دارم از نگرانی می میرم.می بینی فایده ای ندارد چیزی نمی خورد. کودک نحیف و بیحال در آغوش زن افتاده بود. آلبرت گفت: نگران نباش عزیزم .کارها را به من بسپار. آلبرت تیلور در تمام زندگی خود شیفته زنبورها بود. در دوازده سالگی اولین کندویش را ساخت. اینک در 29 سالگی دویست و چهل کندو داشت . 9 سال از ازدواجش می گذشت و این بچه تازه کانون خانواده شان را گرم کرده بود . اما کودک ضعیف و لاغر بود. اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان جالب
داستان جالب آقای "ن" کنار پنجره ایستاده بود و به قطرات باران روی شیشه نگاه می کرد. ادامه نگاهش روی مسیر آب شیشه به پایین کشیده شد. پشت لبه پنجره کلاس یک پروانه بود.فکر کرد: این پروانه اینجا چکار می کنه . دقت که کرد متوجه شد پروانه مرده است.پیرمرد به خود گفت: حتما بچه ها اینجا گذاشتنش. سر که برگرداند بچه ها ساکت شدند . یکی از بچه ها گفت : آقا شما دست حافظ و سعدی رو از پشت بسته اید.یکبار دیگه اون شعر و بخونید. اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب ماجرای مشترک ومرکز
ماجرای مشترک ومرکز مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم —————————————————————– مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن . مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟ اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب حکایت چت روم که جالب و سر گرم کننده و کمی خنده دار میباشد :
اندر حکایت چت شدم با چت اسیر و مبتلایش شبا پشغام میدادم برایش به من می گفت هجده ساله هستم تو اسمت را بگو من هاله هستم اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب نامه پیرزنی به خدا
نامه پیرزنی به خدا
در اداره ی پست مثل تمامی روزها نامه ها دسته بندی می شدند تا هر کدام به مقصد خود برسند .یکی از این کارمندها که مشغول کار خود بود ونامه ها را اماده می کرد و در جای خود می گذاشت ناگهان به نامه برخورد که روی ان نوشته شده بود نامه ای به خدا. آن را باز کرد در نامه چنین نوشته شده: اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب داستان زندگی یک مرد(طنز)
زندگی نامه یک مرداز اول تاآخر عمر یک روزگی: ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد! یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد! اگه براتون مهمه ادامه مطلب را کلیک کنید |+| نوشته شده توسط جوکر در | موضوع: داستان های جالب |
|
|